گر سر این کار داری کار کن
ور نهای این کار را انکار کن
۱خلق عالم جمله مست غفلتند
مست منگر خویش را هشیار کن
۲چون بدانستی و دیدی خویش را
تا بمیری روی در دیوار کن
۳گر طمع داری وصال آفتاب
ذرهای این شیوه را اقرار کن
۴گر ز تو یک ذره باقی مانده است
خرقه و تسبیح با زنار کن
۵با منی شرک است استغفار تو
پس ز استغفار استغفار کن
۶یار بیزار است از تو تا تویی
اول از خود خویش را بیزار کن
۷گر جمال یار میخواهی عیان
چشم در خورد جمال یار کن
۸نیست پنهان آفتاب لایزال
تو چو ذره خویش را ایثار کن
۹تا ابد هم از عدم هم از وجود
دیده بردوز آنگهی دیدار کن
۱۰چند گردی گرد عالم بی خبر
دل سرای خلوت دلدار کن
۱۱در درج عشق بر طاق دل است
مرد دل شو جمعگرد و کار کن
۱۲نقطهٔ توحید با جان در میان است
گرد جان برگرد و چون پرگار کن
۱۳چون فرو رفتی به قعر بحر جان
عزم خلوتخانهٔ اسرار کن
۱۴درس اسرار است نقش جان تو
درس نه ، تعلیق نه ، تکرار کن
۱۵پس چه کن در لوح جان خود نگر
پس زبان در نطق گوهربار کن
۱۶گر کسی را اهل بینی باز گوی
ورنه درج نطق را مسمار کن
۱۷ور به ترک هر دو عالم گفتهای
ذرهای مندیش و چون عطار کن
۱۸