بخش
خردنامه اسکندری جامی
این بخش از «هفت اورنگ» جامی است و ۷۸ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۷۸
- صفحه
- ۵
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۳۳بخش ۳۳ - داستان جهانگیری اسکندر و عمارت شهرها و اختراع کارهای وی بر سبیل اجمالگهرسنج این گنج گوهرفشانچنین می دهد از سکندرنشانخواندن شعر ‹
- ۳۴بخش ۳۴ - حکایت آن قاضی غریب که پادشاه بر وی غضب کرد و گفت که خانه اش را به غارت از هر چه دارد بپردازند و خایه اش را بیرون کرده خصی سازندغریبی ز فضل و هنر بهره ورتن از جامه خالی کف از سیم و زرخواندن شعر ‹
- ۳۵بخش ۳۵ - خردنامه اسکندرسکندر که گنجینه راز بوددر گنج حکمت بدو باز بودخواندن شعر ‹
- ۳۶بخش ۳۶ - حکایت سبب نارسیدن خلیفه به آن کنیزک نورسیدهخلیفه که سلطان آفاق بودبه فرماندهی در جهان طاق بودخواندن شعر ‹
- ۳۷بخش ۳۷ - در نصیحت مجردان که به صحبت زنان آب خود نریزند و وصیت کدخدایان که از فرمانبرداری زنان بپرهیزیدبیا ای چو عیسی تجرد نهادتو را زین تجرد تمرد مبادخواندن شعر ‹
- ۳۸بخش ۳۸ - حکایت پرویز با آن ماهیگیر که چون ماهی درم ریزش کرد و به نصیحت تلخ شیرین که آن درم ریزی مضاعف شدیکی روز پرویز و شیرین به همنشسته چو خورشید و پروین به همخواندن شعر ‹
- ۳۹بخش ۳۹ - داستان خاقان چین که تحفه حقیر به اسکندر فرستاد و به حکمتی شریفش آگاهی دادسکندر ز اقصای یونان زمینسپه راند بر قصد خاقان چینخواندن شعر ‹
- ۴۰بخش ۴۰ - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته امشنیدم که در عهد نوشیروانکه گیتی چو تن بود و عدلش روانخواندن شعر ‹
- ۴۱بخش ۴۱ - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادنسکندر که صیتش جهان را گرفتبسیط زمین و زمان را گرفتخواندن شعر ‹
- ۴۲بخش ۴۲ - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتادجوانی به بر جامه خسرویرخش نسخه خامه مانویخواندن شعر ‹
- ۴۳بخش ۴۳ - داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن ویسکندر به سوی ارسطو نوشتکه ای فرخ استاد نیکو سرشتخواندن شعر ‹
- ۴۴بخش ۴۴ - حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانهز شاهان پیشین ستم پیشه ایدر آزار نیکان بد اندیشه ایخواندن شعر ‹
- ۴۵بخش ۴۵ - داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردنارسطو که در حکمت استاد بودو زو کشور حکمت آباد بودخواندن شعر ‹
- ۴۶بخش ۴۶ - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشانسکندر چو بر هند لشکر کشیدخردمندی برهمانان شنیدخواندن شعر ‹
- ۴۷بخش ۴۷ - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسیدحکیمی از آنجا که روشندلاننفورند از ظلمت جاهلانخواندن شعر ‹
- ۴۸بخش ۴۸ - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشانسکندر چو می گشت گرد جهانخبر پرس هر آشکار و نهانخواندن شعر ‹
