بخش
خردنامه اسکندری جامی
این بخش از «هفت اورنگ» جامی است و ۷۸ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۷۸
- صفحه
- ۵
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱۷بخش ۱۷ - داستان اسکندر که خود را بر خاک تواضع انداخت و از خاک تواضع سر بر اوج ترفع افراختچنین گفت دانشور روم و روسکه چون رخت بست از جهان فیلقوسخواندن شعر ‹
- ۱۸بخش ۱۸ - حکایت پسر مهتر ده که چون با پدر مشاهده حشمت و شوکت پادشاه شهر کردگفت اگر اینست رسم مهتریمنصب ما نیست جز لولیگریخواندن شعر ‹
- ۱۹بخش ۱۹ - خردنامه ارسطاطالیسدَبیرِ خِرَدمندِ دانِش پَژوهنویسندهٔ قصّهٔ هَر گُروهخواندن شعر ‹
- ۲۰بخش ۲۰ - حکایت آن اشتر که به مشورت روباه در آب خسبید و در آخر بار وی گران تر گردیدکمان گردنی از پی و استخوانکلاغش پی طعمه زاغ کمانخواندن شعر ‹
- ۲۱بخش ۲۱ - خردنامه افلاطونفلاطون که فر الهیش بودز دانش به دل گنج شاهیش بودخواندن شعر ‹
- ۲۲بخش ۲۲ - حکایت آن راستگوی که از ناراستی کج اندیشان به مسافرت بسیار سخن خود را راست کردشنیدم که شاهی به هندوستانبرافروخت بزم از رخ دوستانخواندن شعر ‹
- ۲۳بخش ۲۳ - خردنامه سقراطزهی گنج حکمت که سقراط بودمبرا ز تفریط و افراط بودخواندن شعر ‹
- ۲۴بخش ۲۴ - حکایت آن مرغ ماهیگیر که حیله ای ساخت و آن ماهی ساده را در دام انداختبه عمان یکی مرغ فرتوت بودکه از ماهیش قوت و قوت بودخواندن شعر ‹
- ۲۵بخش ۲۵ - خردنامه بقراطز هر تار حکمت که او تافته ستدو صد خرقه تن رفو یافته ستخواندن شعر ‹
- ۲۶بخش ۲۶ - حکایت اعراض پدر حکیم از تربیت پسر لئیمبه یونان حکیمی فلاطون محلکه در علم حکمت نبودش بدلخواندن شعر ‹
- ۲۷بخش ۲۷ - خردنامه فیثاغورسچنین است در سفرهای قدیمز فیثاغرس آن الهی حکیمخواندن شعر ‹
- ۲۸بخش ۲۸ - حکایت آن طفل خرد که نان بزرگ در دست داشت، می خورد و می گریست که این نان اندک است و اشتهای من بسیاربه بغداد شد گامزن زیرکیدوچارش فتاد از قضا کودکیخواندن شعر ‹
- ۲۹بخش ۲۹ - خردنامه اسقلینوسخرد جمله لب شد زمین بوس رازمین بوسی اسقلینوس راخواندن شعر ‹
- ۳۰بخش ۳۰ - حکایت آن نوخاسته تن به جامه آراسته که جامه هایش نغز و سخن هایش بی مغز بودیکی تازه برنای نوخاستهبه شاهانه خلعت تن آراستهخواندن شعر ‹
- ۳۱بخش ۳۱ - خردنامه هرمسز هرمس که هر مس زر ناب کردجهان پر گهرهای نایاب کردخواندن شعر ‹
- ۳۲بخش ۳۲ - حکایت آن زشت روی خانه آرای که حکیمی در خانه وی منزل ساخت و در وقت حاجت آب دهان بر وی انداختیکی سفله با شکلی از طبع دورز دیدار او چشم مردم نفورخواندن شعر ‹
