بخش

دفتر چهارم مولانا

این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۳۹ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۳۹).

مورد منتشرشده
۱۳۹
صفحه
۹

ترتیب: صعودی · نزولی

اشعار (۱۳۹ مورد · نمایش ۱۲۹ تا ۱۳۹)

  1. ۱۲۹بخش ۱۲۹ - قصهٔ شکایت استر با شتر کی من بسیار در رو می‌افتم در راه رفتن تو کم در روی می‌آیی این چراست و جواب گفتن شتر او رااشتری را دید روزی استریچونک با او جمع شد در آخریخواندن شعر ‹
  2. ۱۳۰بخش ۱۳۰ - تصدیق کردن استر جوابهای شتر را و اقرار کردن بفضل او بر خود و ازو استعانت خواستن و بدو پناه گرفتن به صدق و نواختن شتر او را و ره نمودن و یاری دادن پدرانه و شاهانهگفت استر راست گفتی ای شتراین بگفت و چشم کرد از اشک پرخواندن شعر ‹
  3. ۱۳۱بخش ۱۳۱ - لابه کردن قبطی سبطی را کی یک سبو به نیت خویش از نیل پر کن و بر لب من نه تا بخورم به حق دوستی و برادری کی سبو کی شما سبطیان بهر خود پر می‌کنید از نیل آب صاف است و سبوکی ما قبطیان پر می‌کنیم خون صاف استمن شنیدم که در آمد قبطییاز عطش اندر وثاق سبطییخواندن شعر ‹
  4. ۱۳۲بخش ۱۳۲ - در خواستن قبطی دعای خیر و هدایت از سبطی و دعا کردن سبطی قبطی را به خیر و مستجاب شدن از اکرم الاکرمین و ارحم الراحمینگفت قبطی تو دعایی کن که مناز سیاهی دل ندارم آن دهنخواندن شعر ‹
  5. ۱۳۳بخش ۱۳۳ - حکایت آن زن پلیدکار کی شوهر را گفت کی آن خیالات از سر امرودبُن می‌نماید ترا کی چنین‌ها نماید چشم آدمی را سر آن امرودبن از سر امرود‌بن فرود آی تا آن خیال‌ها برود و اگر کسی گوید کی آنچ آن مرد می‌دید خیال نبود و جواب این مثالی‌ست نه مثل در مثال همین قدر بس بود کی اگر بر سر امرودبن نرفتی هرگز آنها ندیدی خواه خیال خواه حقیقتآن زنی می‌خواست تا با مول خودبر زند در پیش شوی گول خودخواندن شعر ‹
  6. ۱۳۴بخش ۱۳۴ - باقی قصهٔ موسی علیه‌السلامکآمدش پیغامْ از وحی مهمکه کژی بگذار اکنون فَاْسْتَقِمخواندن شعر ‹
  7. ۱۳۵بخش ۱۳۵ - اطوار و منازل خلقت آدمی از ابتداآمده اول به اقلیم جمادوز جمادی در نباتی اوفتادخواندن شعر ‹
  8. ۱۳۶بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نمانداین سخن پایان ندارد موسیاهین رها کن آن خران را در گیاخواندن شعر ‹
  9. ۱۳۷بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسان‌تر بود بگویرفت ذوالقرنین سوی کوه قافدید او را کز زمرد بود صافخواندن شعر ‹
  10. ۱۳۸بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ می‌رفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان می‌بینم موری دگر کی از هر دو چشم روشن‌تر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخرهمورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز همخواندن شعر ‹
  11. ۱۳۹بخش ۱۳۹ - نمودن جبرئیل علیه‌ السّلام خود را به مصطفی صلی‌الله علیه و سلّم به صورت خویش و از هفتصد پر او چون یک پر ظاهر شد افق را بگرفت و آفتاب محجوب شد با همهٔ شعاعشمصطفی می‌گفت پیش جبرئیلکه چنانک صورت تست ای خلیلخواندن شعر ‹