بخش
دفتر پنجم مولانا
این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۷۸ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۷۸).
- مورد منتشرشده
- ۱۷۸
- صفحه
- ۱۲
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱۱۳بخش ۱۱۳ - حکایت شیخ محمد سررزی غزنوی قدس الله سرهزاهدی در غزنی از دانش مزیبد محمد نام و کنیت سررزیخواندن شعر ‹
- ۱۱۴بخش ۱۱۴ - آمدن شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهر غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارت غیبی و تفرقه کردن آنچ جمع آید بر فقرا هر که را جان عز لبیکست نامه بر نامه پیک بر پیکست چنانک روزن خانه باز باشد آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشدرو به شهر آورد آن فرمانپذیرشهر غزنین گشت از رویش منیرخواندن شعر ‹
- ۱۱۵بخش ۱۱۵ - در معنی لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الأَفْلاکَشد چنین شیخی گدای کو به کوعشق آمد لاابالی اتقواخواندن شعر ‹
- ۱۱۶بخش ۱۱۶ - رفتن این شیخ در خانهٔ امیری بهر کدیه روزی چهار بار به زنبیل به اشارت غیب و عتاب کردن امیر او را بدان وقاحت و عذر گفتن او امیر راشیخ روزی چار کرت چون فقیربهر کدیه رفت در قصر امیرخواندن شعر ‹
- ۱۱۷بخش ۱۱۷ - گریان شدن امیر از نصیحت شیخ و عکس صدق او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن کی من بیاشارت نیارم تصرفی کردناین بگفت و گریه در شد های هایاشک غلطان بر رخ او جای جایخواندن شعر ‹
- ۱۱۸بخش ۱۱۸ - اشارت آمدن از غیب به شیخ کی این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی بعد ازین بده و مستان دست در زیر حصیر میکن کی آن را چون انبان بوهریره کردیم در حق تو هر چه خواهی بیابی تا یقین شود عالمیان را کی ورای این عالمیست کی خاک به کف گیری زر شود مرده درو آید زنده شود نحس اکبر در وی آید سعد اکبر شود کفر درو آید ایمان گردد زهر درو آید تریاق شود نه داخل این عالمست و نه خارج این عالم نه تحت و نه فوق نه متصل نه منفصل بیچون و بی چگونه هر دم ازو هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود چنانک صنعت دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان با صورت زبان نه داخلست و نه خارج او نه متصل و نه منفصل والعاقل تکفیه الاشارةتا دو سال این کار کرد آن مرد کاربعد از آن امر آمدش از کردگارخواندن شعر ‹
- ۱۱۹بخش ۱۱۹ - دانستن شیخ ضمیر سایل را بی گفتن و دانستن قدر وام وامداران بی گفتن کی نشان آن باشد کی اخرج به صفاتی الی خلقیحاجت خود گر نگفتی آن فقیراو بدادی و بدانستی ضمیرخواندن شعر ‹
- ۱۲۰بخش ۱۲۰ - سبب دانستن ضمیرهای خلقچون دل آن آب زینها خالیستعکس روها از برون در آب جستخواندن شعر ‹
- ۱۲۱بخش ۱۲۱ - غالب شدن مکر روبه بر استعصام خرخر بسی کوشید و او را دفع گفتلیک جوع الکلب با خر بود جفتخواندن شعر ‹
- ۱۲۲بخش ۱۲۲ - در بیان فضیلت احتما و جوعجوع خود سلطان داروهاست هینجوع در جان نه چنین خوارش مبینخواندن شعر ‹
- ۱۲۳بخش ۱۲۳ - مثلآن یکی میخورد نان فخفرهگفت سایل چون بدین استت شرهخواندن شعر ‹
- ۱۲۴بخش ۱۲۴ - حکایت مریدی کی شیخ از حرص و ضمیر او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان و در ضمن نصیحت قوت توکل بخشیدش به امر حقشیخ میشد با مریدی بیدرنگسوی شهری نان بدانجا بود تنگخواندن شعر ‹
- ۱۲۵بخش ۱۲۵ - حکایت آن گاو کی تنها در جزیرهایست بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پر کند از نبات و ریاحین کی علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورَد و فربه شود چون کوه پارهای. چون شب شود خوابش نبرَد از غصه و خوف کی همه صحرا را چریدم فردا چه خورم تا ازین غصه لاغر شود. همچون خلال روز برخیزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی؛ باز بخورَد و فربه شود باز شبش همان غم بگیرد سالهاست کی او همچنین میبیند و اعتماد نمیکندیک جزیرهٔ سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوشدهانخواندن شعر ‹
- ۱۲۶بخش ۱۲۶ - صید کردن شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد تا باز آمدنِ شیر جگربند و دل و گرده را روباه خورده بود کی لطیفترست، شیر طلب کرد دل و جگر نیافت از روبه پرسید کی کو دل و جگر؟ روبه گفت اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان برده؛ کی برِ تو باز آمدی؟ لوکنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیربرد خر را روبهک تا پیش شیرپارهپاره کردش آن شیر دلیرخواندن شعر ‹
- ۱۲۷بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ میگشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بودآن یکی با شمع برمیگشت روزگرد بازاری دلش پر عشق و سوزخواندن شعر ‹
- ۱۲۸بخش ۱۲۸ - دعوت کردن مسلمان مغ رامر مغی را گفت مردی کای فلانهین مسلمان شو بباش از مؤمنانخواندن شعر ‹
