بخش

دفتر پنجم مولانا

این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۷۸ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۷۸).

مورد منتشرشده
۱۷۸
صفحه
۱۲

ترتیب: صعودی · نزولی

اشعار (۱۷۸ مورد · نمایش ۱۲۹ تا ۱۴۴)

  1. ۱۲۹بخش ۱۲۹ - مثل شیطان بر در رحمانحاش لله ایش شاء الله کانحاکم آمد در مکان و لامکانخواندن شعر ‹
  2. ۱۳۰بخش ۱۳۰ - جواب گفتن مؤمن سُنّی، کافر جبری را و در اثبات اختیار بنده دلیل گفتن سنّت راهی باشد کوفتهٔ اقدام انبیا علیهم‌السلام بر یمین آن راه بیابان جبر کی خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تاویل کند و از منکر شدن امر و نهی لازم آید انکار بهشت کی جزای مطیعان امرست و دوزخ جزای مخالفان امر و دیگر نگویم به چه انجامد کی العاقل تکفیه الاشاره و بر یسار آن راه بیابان قدرست کی قدرت خالق را مغلوب قدرت خلق داند و از آن آن فسادها زاید کی آن مغ جبری بر می‌شمردگفت مؤمن بشنو ای جبری خطابآنِ خود گفتی نک آوردم جوابخواندن شعر ‹
  3. ۱۳۱بخش ۱۳۱ - درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار به جای حس است کی زرد از سرخ بداند و فرق کند و خرد از بزرگ و طلخ از شیرین و مشک از سرگین و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شیر گرم و تر از خشک و مس دیوار از مس درخت پس منکر وجدانی منکر حس باشد و زیاده که وجدانی از حس ظاهرترست زیرا حس را توان بستن و منع کردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانیات را ممکن نیست و العاقل تکفیه الاشارةدرک وجدانی به جای حس بودهر دو در یک جدول ای عم می‌رودخواندن شعر ‹
  4. ۱۳۲بخش ۱۳۲ - حکایت هم در بیان تقریر اختیار خلق و بیان آنک تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیستگفت دزدی شحنه را کای پادشاهآنچ کردم بود آن حکم الهخواندن شعر ‹
  5. ۱۳۳بخش ۱۳۳ - حکایت هم در جواب جبری و اثبات اختیار و صحت امر و نهی و بیان آنک عذر جبری در هیچ ملتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزای آن کار کی کرده است چنانک خلاص نیافت ابلیس جبری بدان کی گفت بما اغویتنی والقلیل یدل علی الکثیرآن یکی می‌رفت بالای درختمی‌فشاند آن میوه را دزدانه سختخواندن شعر ‹
  6. ۱۳۴بخش ۱۳۴ - معنی ما شاء الله کان یعنی خواست خواست او و رضا رضای او جویید از خشم دیگران و رد دیگران دلتنگ مباشید آن کان اگر چه لفظ ماضیست لیکن در فعل خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لیس عند الله صباح و لا مساءقول بنده ایش شاء الله کانبهر آن نبود که تنبل کن در آنخواندن شعر ‹
  7. ۱۳۵بخش ۱۳۵ - و هم‌چنین قد جف القلم یعنی جف القلم و کتب لا یستوی الطاعة والمعصیة لا یستوی الامانة و السرقة جف القلم ان لا یستوی الشکر و الکفران جف القلم ان الله لا یضیع اجر المحسنینهم‌چنین تاویل قد جف القلمبهر تحریضست بر شغل اهمخواندن شعر ‹
  8. ۱۳۶بخش ۱۳۶ - حکایت آن درویش کی در هری غلامان آراستهٔ عمید خراسان را دید و بر اسبان تازی و قباهای زربفت و کلاهای مغرق و غیر آن پرسید کی اینها کدام امیرانند و چه شاهانند گفت او را کی اینها امیران نیستند اینها غلامان عمید خراسانند روی به آسمان کرد کی ای خدا غلام پروردن از عمید بیاموز آنجا مستوفی را عمید گویندآن یکی گستاخ رو اندر هریچون بدیدی او غلام مهتریخواندن شعر ‹
  9. ۱۳۷بخش ۱۳۷ - باز جواب گفتن آن کافر جبری آن سنی را کی باسلامش دعوت می‌کرد و به ترک اعتقاد جبرش دعوت می‌کرد و دراز شدن مناظره از طرفین کی مادهٔ اشکال و جواب را نبرد الا عشق حقیقی کی او را پروای آن نماند و ذلک فضل الله یتیه من یشاءکافر جبری جواب آغاز کردکه از آن حیران شد آن منطیق مردخواندن شعر ‹
  10. ۱۳۸بخش ۱۳۸ - پرسیدن پادشاه قاصدا ایاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین کی جمادست می‌گویی تا ایاز را در سخن آوردای ایاز این مهرها بر چارقیچیست آخر هم‌چو بر بت عاشقیخواندن شعر ‹
  11. ۱۳۹بخش ۱۳۹ - گفتن خویشاوندان مجنون را کی حسن لیلی باندازه‌ایست چندان نیست ازو نغزتر در شهر ما بسیارست یکی و دو و ده بر تو عرضه کنیم اختیار کن ما را و خود را وا رهان و جواب گفتن مجنون ایشان راابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان، هست سهلخواندن شعر ‹
  12. ۱۴۰بخش ۱۴۰ - حکایت جوحی کی چادر پوشید و در وعظ میان زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت کی مردست نعره‌ای زدواعظی بد بس گزیده در بیانزیر منبر جمع مردان و زنانخواندن شعر ‹
  13. ۱۴۱بخش ۱۴۱ - فرمودن شاه به ایاز بار دگر کی شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجه‌تاشانت از آن اشارت پند گیرد کی الدین النصیحة و موعظه یابندسر چارق را بیان کن ای ایازپیش چارق چیستت چندین نیازخواندن شعر ‹
  14. ۱۴۲بخش ۱۴۲ - حکایت کافری کی گفتندش در عهد ابا یزید کی مسلمان شو و جواب گفتن او ایشان رابود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعیدخواندن شعر ‹
  15. ۱۴۳بخش ۱۴۳ - حکایت آن مؤذن زشت آواز کی در کافرستان بانگ نماز داد و مرد کافری او را هدیه دادیک مؤذن داشت بس آواز بددر میان کافرستان بانگ زدخواندن شعر ‹
  16. ۱۴۴بخش ۱۴۴ - حکایت آن زن کی گفت شوهر را کی گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر کشید گربه نیم من برآمد گفت ای زن گوشت نیم من بود و افزون اگر این گوشتست گربه کو و اگر این گربه است گوشت کوبود مردی کدخدا او را زنیسخت طناز و پلید و ره‌زنیخواندن شعر ‹