بخش
دفتر ششم مولانا
این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۴۰ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۴۰).
- مورد منتشرشده
- ۱۴۰
- صفحه
- ۹
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۴۹بخش ۴۹ - جواب دادن قاضی صوفی راگفت قاضی واجب آیدمان رضاهر قفا و هر جفا کارد قضاخواندن شعر ‹
- ۵۰بخش ۵۰ - سؤال کردن آن صوفی قاضی راگفت صوفی چون ز یک کانست زراین چرا نفعست و آن دیگر ضررخواندن شعر ‹
- ۵۱بخش ۵۱ - جواب گفتن آن قاضی صوفی راگفت قاضی صوفیا خیره مشویک مثالی در بیان این شنوخواندن شعر ‹
- ۵۲بخش ۵۲ - باز سؤال کردن صوفی از آن قاضیگفت صوفی که چه بودی کین جهانابروی رحمت گشادی جاودانخواندن شعر ‹
- ۵۳بخش ۵۳ - جواب قاضی سؤال صوفی را و قصهٔ ترک و درزی را مثل آوردنگفت قاضی بس تهیرو صوفییخالی از فطنت چو کاف کوفییخواندن شعر ‹
- ۵۴بخش ۵۴ - قال النبی علیه السلام ان الله تعالی یلقن الحکمة علی لسان الواعظین بقدر همم المستمعینجذب سمعست ار کسی را خوش لبیستگرمی و جد معلم از صبیستخواندن شعر ‹
- ۵۵بخش ۵۵ - دعوی کردن ترک و گرو بستن او کی درزی از من چیزی نتواند بردنگفت خیاطیست نامش پور ششاندرین چستی و دزدی خلقکشخواندن شعر ‹
- ۵۶بخش ۵۶ - مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزیترک خندیدن گرفت از داستانچشم تنگش گشت بسته آن زمانخواندن شعر ‹
- ۵۷بخش ۵۷ - گفتن درزی ترک را هی خاموش کی اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آیدگفت درزی ای طواشی بر گذروای بر تو گر کنم لاغی دگرخواندن شعر ‹
- ۵۸بخش ۵۸ - بیان آنک بیکاران و افسانهجویان مثل آن ترکاند و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زبان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچون آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختناطلس عمرت به مقراض شهوربرد پارهپاره خیاط غرورخواندن شعر ‹
- ۵۹بخش ۵۹ - مثلآن یکی میشد به ره سوی دکانپیش ره را بسته دید او از زنانخواندن شعر ‹
- ۶۰بخش ۶۰ - باز مکرر کردن صوفی سؤال راگفت صوفی قادرست آن مستعانکه کند سودای ما را بی زیانخواندن شعر ‹
- ۶۱بخش ۶۱ - جواب دادن قاضی صوفی راگفت قاضی گر نبودی امر مرور نبودی خوب و زشت و سنگ و درخواندن شعر ‹
- ۶۲بخش ۶۲ - حکایت در تقریر آنک صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بودآن یکی زن شوی خود را گفت هیای مروت را به یک ره کرده طیخواندن شعر ‹
- ۶۳بخش ۶۳ - مثلعارفی پرسید از آن پیر کشیشکه توی خواجه مسنتر یا که ریشخواندن شعر ‹
- ۶۴بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزیطلب بیواسطهٔ کسبآن یکی بیچارهٔ مفلس ز دردکه ز بیچیزی هزاران زهر خوردخواندن شعر ‹
