بخش
دفتر ششم مولانا
این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۴۰ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۴۰).
- مورد منتشرشده
- ۱۴۰
- صفحه
- ۹
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱۷بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشتعاشقی بودست در ایام پیشپاسبان عهد اندر عهد خویشخواندن شعر ‹
- ۱۸بخش ۱۸ - استدعاء امیر ترک مخمور مطرب را به وقت صبوح و تفسیر این حدیث کی ان لله تعالی شرابا اعده لاولیائه اذا شربوا سکروا و اذا سکروا طابوا الی آخر الحدیث. می در خم اسرار بدان میجوشد؛ تا هر که مجردست از آن مینوشد قال الله تعالی ان الابرار یشربون این می که تو میخوری حرامست ما می نخوریم جز حلالی «جهد کن تا ز نیست هست شوی وز شراب خدای مست شوی»اعجمی ترکی سحر آگاه شدوز خمار خمر مطربخواه شدخواندن شعر ‹
- ۱۹بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلماندر آمد پیش پیغامبر ضریرکای نوابخش تنور هر خمیرخواندن شعر ‹
- ۲۰بخش ۲۰ - امتحان کردن مصطفی علیهالسلام عایشه را رضی الله عنها کی چه پنهان میشوی پنهان مشو که اعمی ترا نمیبیند تا پدید آید کی عایشه رضی الله عنها از ضمیر مصطفی علیه السلام واقف هست یا خود مقلد گفت ظاهرستگفت پیغامبر برای امتحاناو نمیبیند ترا کم شو نهانخواندن شعر ‹
- ۲۱بخش ۲۱ - حکایت آن مطرب کی در بزم امیر ترک این غزل آغاز کرد گلی یا سوسنی یا سرو یا ماهی نمیدانم ازین آشفتهٔ بیدل چه میخواهی نمیدانم و بانگ بر زدن ترک کی آن بگو کی میدانی و جواب مطرب امیر رامطرب آغازید پیش ترک مستدر حجاب نغمه اسرار الستخواندن شعر ‹
- ۲۲بخش ۲۲ - تفسیر قوله علیهالسلام موتوا قبل ان تموتوا بمیر ای دوست پیش از مرگ اگر می زندگی خواهی کی ادریس از چنین مردن بهشتی گشت پیش از ماجان بسی کندی و اندر پردهایزانک مردن اصل بد ناوردهایخواندن شعر ‹
- ۲۳بخش ۲۳ - تشبیه مغفلی کی عمر ضایع کند و وقت مرگ در آن تنگاتنگ توبه و استغفار کردن گیرد به تعزیت داشتن شیعهٔ اهل حلب هر سالی در ایام عاشورا به دروازهٔ انطاکیه و رسیدن غریب شاعر از سفر و پرسیدن کی این غریو چه تعزیه استروز عاشورا همه اهل حلبباب انطاکیه اندر تا به شبخواندن شعر ‹
- ۲۴بخش ۲۴ - نکته گفتن آن شاعر جهت طعن شیعه حلبگفت آری لیک کو دور یزیدکی بدست این غم چه دیر اینجا رسیدخواندن شعر ‹
- ۲۵بخش ۲۵ - تمثیل مرد حریص نابیننده رزاقی حق را و خزاین و رحمت او را به موری کی در خرمنگاه بزرگ با دانهٔ گندم میکوشد و میجوشد و میلرزد و به تعجیل میکشد و سعت آن خرمن را نمیبیندمور بر دانه بدان لرزان شودکه ز خرمنهای خوش اعمی بودخواندن شعر ‹
- ۲۶بخش ۲۶ - داستان آن شخص کی بر در سرایی نیمشب سحوری میزد همسایه او را گفت کی آخر نیمشبست سحر نیست و دیگر آنک درین سرا کسی نیست بهر کی میزنی و جواب گفتن مطرب او راآن یکی میزد سحوری بر دریدرگهی بود و رواق مهتریخواندن شعر ‹
- ۲۷بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصیتن فدای خار میکرد آن بلالخواجهاش میزد برای گوشمالخواندن شعر ‹
- ۲۸بخش ۲۸ - باز گردانیدن صدیق رضی الله عنه واقعهٔ بلال را رضی الله عنه و ظلم جهودان را بر وی و احد احد گفتن او و افزون شدن کینهٔ جهودان و قصه کردن آن قضیه پیش مصطفی علیهالسلام و مشورت در خریدن اوبعد از آن صدیق پیش مصطفیگفت حال آن بلال با وفاخواندن شعر ‹
- ۲۹بخش ۲۹ - وصیت کردن مصطفی علیهالسلام صدیق را رضی الله عنه کی چون بلال را مشتری میشوی هر آینه ایشان از ستیز بر خواهند در بها فزود و بهای او را خواهند فزودن مرا درین فضیلت شریک خود کن وکیل من باش و نیم بها از من بستانمصطفی گفتش کای اقبالجواندرین من میشوم انباز توخواندن شعر ‹
- ۳۰بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقدقهقهه زد آن جهود سنگدلاز سر افسوس و طنز و غش و غلخواندن شعر ‹
- ۳۱بخش ۳۱ - معاتبهٔ مصطفی علیهالسلام با صدیق رضی الله عنه کی ترا وصیت کردم کی به شرکت من بخر تو چرا بهر خود تنها خریدی و عذر اوگفت ای صدیق آخر گفتمتکه مرا انباز کن در مکرمتخواندن شعر ‹
- ۳۲بخش ۳۲ - قصهٔ هلال کی بندهٔ مخلص بود خدای را صاحب بصیرت بیتقلید پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز چنانک لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان بندهٔ سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما چشم بسته داند اعمی که مادری دارد لیک چونی بوهم در نارد اگر با این دانش تعظیم این مادر کند ممکن بود کی از عمی خلاص یابد کی اذا اراد الله به عبد خیرا فتح عینی قلبه لیبصره بهما الغیب این راه ز زندگی دل حاصل کن کین زندگی تن صفت حیوانستچون شنیدی بعضی اوصاف بلالبشنو اکنون قصهٔ ضعف هلالخواندن شعر ‹
