بخش
دفتر ششم مولانا
این بخش از «مثنوی معنوی» مولانا است و ۱۴۰ مورد منتشرشده دارد (مثنوی ۱۴۰).
- مورد منتشرشده
- ۱۴۰
- صفحه
- ۹
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۳۳بخش ۳۳ - حکایت در تقریر همین سخنآن یکی اسپی طلب کرد از امیرگفت رو آن اسپ اشهب را بگیرخواندن شعر ‹
- ۳۴بخش ۳۴ - مثلآنچنان که کاروانی میرسیددر دهی آمد دری را باز دیدخواندن شعر ‹
- ۳۵بخش ۳۵ - رنجور شدن این هلال و بیخبری خواجهٔ او از رنجوری او از تحقیر و ناشناخت و واقف شدن دل مصطفی علیهالسلام از رنجوری و حال او و افتقاد و عیادت رسول علیهالسلام این هلال رااز قضا رنجور و ناخوش شد هلالمصطفی را وحی شد غماز حالخواندن شعر ‹
- ۳۶بخش ۳۶ - در آمدن مصطفی علیهالسلام از بهر عیادت هلال در ستورگاه آن امیر و نواختن مصطفی هلال را رضی الله عنهرفت پیغامبر به رغبت بهر اواندر آخر وآمد اندر جست و جوخواندن شعر ‹
- ۳۷بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیهالسلام شنید کی عیسی علیهالسلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواءهمچو عیسی بر سرش گیرد فراتکه ایمنی از غرقه در آب حیاتخواندن شعر ‹
- ۳۸بخش ۳۸ - داستان آن عجوزه کی روی زشت خویشتن را جندره و گلگونه میساخت و ساخته نمیشد و پذیرا نمیآمدبود کمپیری نودساله کلانپر تشنج روی و رنگش زعفرانخواندن شعر ‹
- ۳۹بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رسانادگفت یک روزی به خواجهٔ گیلیینان پرستی نر گدا زنبیلییخواندن شعر ‹
- ۴۰بخش ۴۰ - صفت آن عجوزچونک مجلس بی چنین پیغاره نیستاز حدیث پست نازل چاره نیستخواندن شعر ‹
- ۴۱بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیستسایلی آمد به سوی خانهایخشک نانه خواست یا تر نانهایخواندن شعر ‹
- ۴۲بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیرچون عروسی خواست رفتن آن خریفموی ابرو پاک کرد آن مستخیفخواندن شعر ‹
- ۴۳بخش ۴۳ - حکایت آن رنجور کی طبیب درو اومید صحت ندیدآن یکی رنجور شد سوی طبیبگفت نبضم را فرو بین ای لبیبخواندن شعر ‹
- ۴۴بخش ۴۴ - رجوع به قصهٔ رنجورباز گرد و قصهٔ رنجور گوبا طبیب آگه ستارخوخواندن شعر ‹
- ۴۵بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندورحمة الله علیه گفته استذکر شه محمود غازی سفته استخواندن شعر ‹
- ۴۶بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوتراست گفتهست آن سپهدار بشرکه هر آنک کرد از دنیا گذرخواندن شعر ‹
- ۴۷بخش ۴۷ - بار دیگر رجوع کردن به قصهٔ صوفی و قاضیگفت صوفی در قصاص یک قفاسر نشاید باد دادن از عمیخواندن شعر ‹
- ۴۸بخش ۴۸ - طیره شدن قاضی از سیلی درویش و سرزنش کردن صوفی قاضی راگشت قاضی طیره صوفی گفت هیحکم تو عدلست لاشک نیست غیخواندن شعر ‹
