جستوجو در اشعار
برای عبارت دقیق، آن را میان «گیومه» یا "نقلقول" بگذارید. اعراب، ی/ي، ک/ك و نیمفاصله در جستوجو مهم نیستند.
پالایش بر پایهٔ شاعر، قالب و اثر
۲۳٬۴۷۵ نتیجه برای «دل» · صفحهٔ ۱٬۳۵۱ از ۱٬۹۵۷
- بخش ۳۲ - تهدید فرستادن سلیمان علیهالسلام پیش بلقیس کی اصرار میندیش بر شرک و تاخیر مکن جلال الدین محمد مولویاین جهان خمست و دل چون جوی آباین جهان حجرهست و دل شهر عجاب
- بخش ۴۴ - ترک کردن آن مرد ناصح بعد از مبالغهٔ پند مغرور خرس را جلال الدین محمد مولویگفت چون از جد و بندم وز جدالدر دل او بیش میزاید خیال
- بخش ۳۱ - حکایت آن مرد تشنه کی از سر جوز بن جوز میریخت در جوی آب کی در گو بود و به آب نمیرسید تا به افتادن جوز بانگ آب# بشنود و او را چو سماع خوش بانگ آب اندر طرب میآورد جلال الدین محمد مولویکو خیالی میکند در گفت مندر دل از وسواس و انکارات ظن
- بخش ۱۷ - نواختن مجنون آن سگ را کی مقیم کوی لیلی بود جلال الدین محمد مولویهمنشین بین و دل و جان و شناختکاو کجا بگزید و مسکنگاه ساخت
- بخش ۱۹۸ - تمثیل گریختن مؤمن و بیصبری او در بلا به اضطراب و بیقراری نخود و دیگر حوایج در جوش دیگ و بر دویدن تا بیرون جهند جلال الدین محمد مولویسر به پیش قهر نه دل بر قرارتا ببرم حلقت اسمعیلوار
- بخش ۲۵ - کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار در جوی آب جلال الدین محمد مولویاندر آن ایام کش قدرت بودصحت و زور دل و قوت بود
- بیست و هفتم جلال الدین محمد مولویدرد تو دواست و دل ضریرستآن چشم ضریر را صفا ده
- بخش ۱۵۴ - به عیادت رفتن کر بر همسایهٔ رنجور خویش جلال الدین محمد مولویچون کسی که خورده باشد آش بَدمیبشوراند دلش تا قی کند
- بخش ۷۰ - پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید جلال الدین محمد مولویگفت کو پایم که دست و پای رفتجان من لرزید و دل از جای رفت
- بخش ۱۴ - رد کردن معشوقه عذر عاشق را و تلبیس او را در روی او مالیدن جلال الدین محمد مولویهر چه در دل داری از مکر و رموزپیش ما رسواست و پیدا همچو روز
- بخش ۱۱۲ - منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را جلال الدین محمد مولویچونک بسپارید دل را بی دغلاین درمتان میکند چندین عمل
- بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون جلال الدین محمد مولویسر ببرش تا تو هم غازی شویاندکی خوش گشت صوفی دلقوی
