اثر
زبور عجم اقبال لاهوری
«زبور عجم» اقبال لاهوری در این آرشیو ۱۴۲ مورد منتشرشده دارد.
- مورد منتشرشده
- ۱۴۲
- صفحه
- ۹
ترتیب: صعودی · نزولی
پالایش بر پایهٔ وزن
- ۸۱بخش ۸۱ - جهان ما همه خاک است و پی سپر گرددجهان ما همه خاک است و پی سپر گرددندانم اینکه نفسهای رفته بر گرددخواندن شعر ‹
- ۸۲بخش ۸۲ - باز بر رفته و آینده نظر باید کردباز بر رفته و آینده نظر باید کردهله برخیز که اندیشه دگر باید کردخواندن شعر ‹
- ۸۳بخش ۸۳ - خیال من به تماشای آسمان بود استخیال من به تماشای آسمان بود استبدوش ماه به آغوش کهکشان بود استخواندن شعر ‹
- ۸۴بخش ۸۴ - از نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیستاز نوا بر من قیامت رفت و کس آگاه نیستپیش محفل جز بم و زیر و مقام و راه نیستخواندن شعر ‹
- ۸۵بخش ۸۵ - شراب میکدهٔ من نه یادگار جم استشراب میکدهٔ من نه یادگار جم استفشردهٔ جگر من به شیشهٔ عجم استخواندن شعر ‹
- ۸۶بخش ۸۶ - لاله صحرایم از طرف خیابانم بریدلاله صحرایم از طرف خیابانم بریددر هوای دشت و کهسار و بیابانم بریدخواندن شعر ‹
- ۸۷بخش ۸۷ - سخن تازه زدم کس بسخن وا نرسیدسخن تازه زدم کس بسخن وا نرسیدجلوه خون گشت و نگاهی بتماشا نرسیدخواندن شعر ‹
- ۸۸بخش ۸۸ - عاشق آن نیست که لب گرم فغانی داردعاشق آن نیست که لب گرم فغانی داردعاشق آنست که بر کف دو جهانی داردخواندن شعر ‹
- ۸۹بخش ۸۹ - درین چمن دل مرغان زمان زمان دگر استدرین چمن دل مرغان زمان زمان دگر استبشاخ گل دگر است و به آشیان دگر استخواندن شعر ‹
- ۹۰بخش ۹۰ - ما از خدای گم شدهایم او به جستجوستما از خدای گم شدهایم او به جستجوستچون ما نیازمند و گرفتار آرزوستخواندن شعر ‹
- ۹۱بخش ۹۱ - انقلاب! ای انقلاب!خواجه از خون رگ مزدور سازد لعل ناباز جفای دهخدایان کشت دهقانان خرابخواندن شعر ‹
- ۹۲بخش ۹۲ - گرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برونگرچه می دانم که روزی بی نقاب آید برونتا نپنداری که جان از پیچ و تاب آید برونخواندن شعر ‹
- ۹۳بخش ۹۳ - گشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذرگشاده رو ز خوش و ناخوش زمانه گذرز گلشن و قفس و دام و آشیانه گذرخواندن شعر ‹
- ۹۴بخش ۹۴ - زندگی در صدف خویش گهر ساختن استزندگی در صدف خویش گهر ساختن استدر دل شعله فرو رفتن و نگداختن استخواندن شعر ‹
- ۹۵بخش ۹۵ - برون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهیبرون زین گنبد در بسته پیدا کرده ام راهیکه از اندیشه برتر می پرد آه سحر گاهیخواندن شعر ‹
- ۹۶بخش ۹۶ - گنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرمگنهکار غیورم مزد بیخدمت نمیگیرماز آن داغم که بر تقدیر او بستند تقصیرمخواندن شعر ‹
