بخش
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع عطار
این بخش از «مختارنامه» عطار است و ۱۰۱ مورد منتشرشده دارد (رباعی ۱۰۱).
- مورد منتشرشده
- ۱۰۱
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱۷شمارهٔ ۱۷شمع آمد و گفت: چون منم دشمنِ منکوکس که به گازی ببُرد گردنِ منخواندن رباعی ‹
- ۱۸شمارهٔ ۱۸شمع آمد و گفتا: منِ مجنون باریننهم قدمی ز سوز بیرون باریخواندن رباعی ‹
- ۱۹شمارهٔ ۱۹شمع آمد و گفت: چند باشم سرکشبر پای بمانده به که تا سوزم خوشخواندن رباعی ‹
- ۲۰شمارهٔ ۲۰شمع آتش را گفت که طبعی که تر استدر شیب مرا مسوز چون بالا خواستخواندن رباعی ‹
- ۲۱شمارهٔ ۲۱شمع آمد و گفت: نیست اینجا جایمتا آمدهام هست به رفتن رایمخواندن رباعی ‹
- ۲۲شمارهٔ ۲۲شمع آمد و گفت: من نیم قلب مجازمومی که بود نقره چو قلبش بگدازخواندن رباعی ‹
- ۲۳شمارهٔ ۲۳شمع آمد وگفت: جاودان افتادنبه زانکه چو من به هر میان افتادنخواندن رباعی ‹
- ۲۴شمارهٔ ۲۴شمع آمد و گفت: بر تن خویشتنمدل میسوزد که سخت شد سوختنمخواندن رباعی ‹
- ۲۵شمارهٔ ۲۵شمع آمد و گفت: من نیم عهد شکنیک ذرّه نبود بیوفایی در منخواندن رباعی ‹
- ۲۶شمارهٔ ۲۶شمع آمد و گفت: هر دمم میسوزندپیوسته ز سر تا قدمم میسوزندخواندن رباعی ‹
- ۲۷شمارهٔ ۲۷شمع آمد و گفت: نی غمم میبرسدنه سوختن دمادمم میبرسدخواندن رباعی ‹
- ۲۸شمارهٔ ۲۸شمع آمد و گفت: جانم آتشخانه استوز آتشِ من هزار دل دیوانه استخواندن رباعی ‹
- ۲۹شمارهٔ ۲۹شمع آمد و گفت: جان نگر بر لبِ منگردون به خروش آمد از یاربِ منخواندن رباعی ‹
- ۳۰شمارهٔ ۳۰شمع آمد و گفت: می بر افروزندمتا کشتن و سوختن در آموزندمخواندن رباعی ‹
- ۳۱شمارهٔ ۳۱شمع آمد و گفت:چون مرا نیست قراراز پنبه نفس زنم چو حلاج از دارخواندن رباعی ‹
- ۳۲شمارهٔ ۳۲شمع آمد و گفت: چند از افروختنموز خامی خود سوختن آموختمخواندن رباعی ‹
