بخش
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع عطار
این بخش از «مختارنامه» عطار است و ۱۰۱ مورد منتشرشده دارد (رباعی ۱۰۱).
- مورد منتشرشده
- ۱۰۱
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۸۱شمارهٔ ۸۱شمع آمد و گفت: زخم خوردم بر سرایام بسی نهاد دردم بر سرخواندن رباعی ‹
- ۸۲شمارهٔ ۸۲شمع آمد و گفت: کشتهٔ هر روزمشب میسوزم که انجمن افروزمخواندن رباعی ‹
- ۸۳شمارهٔ ۸۳شمع آمد و گفت: دولتم دوری بودکان شد که مرا پردهٔ زنبوری بودخواندن رباعی ‹
- ۸۴شمارهٔ ۸۴شمع آمد و گفت: چون گرفتم کم خویشباری بکنم به کام دل ماتمِ خویشخواندن رباعی ‹
- ۸۵شمارهٔ ۸۵شمع آمد و گفت: دوربین باید بوددر زخم فراق انگبین باید بودخواندن رباعی ‹
- ۸۶شمارهٔ ۸۶شمع آمد و گفت: دائماً در سفرممیسوزم و میگدازم و میگذرمخواندن رباعی ‹
- ۸۷شمارهٔ ۸۷شمع آمد و گفت: اگر شماری دارماشک است که پُر اشک کناری دارمخواندن رباعی ‹
- ۸۸شمارهٔ ۸۸شمع آمد و گفت: اگر بمی باید رفتشک نیست که زودتر بمی بایدرفتخواندن رباعی ‹
- ۸۹شمارهٔ ۸۹شمع آمد و گفت: کار در کار افتاددر سوختنم گریستن زار افتادخواندن رباعی ‹
- ۹۰شمارهٔ ۹۰شمع آمد و گفت: عمر خوش خوش بگذشتدورم همه در سوز مشوش بگذشتخواندن رباعی ‹
- ۹۱شمارهٔ ۹۱شمع آمد و گفت: جمع اگر بنشینندبر من دگری به راستی بگزینندخواندن رباعی ‹
- ۹۲شمارهٔ ۹۲شمع آمد وگفت: چون درآمد آتشسر در آتش چگونه باشم سرکشخواندن رباعی ‹
- ۹۳شمارهٔ ۹۳شمع آمد و گفت: خیز و جانبازی بینبا آتش سینه سوز و دمسازی بینخواندن رباعی ‹
- ۹۴شمارهٔ ۹۴شمع آمد و گفت: کشتهٔ ایاممسرگشتهٔ روزگارِ نافرجاممخواندن رباعی ‹
- ۹۵شمارهٔ ۹۵شمع آمد وگفت: سوز جان خواهم داشتتا روز مصیبت جهان خواهم داشتخواندن رباعی ‹
- ۹۶شمارهٔ ۹۶شمع آمد و گفت: گه دلم مُرده شودگه در سوزم عمر به سر بُرده شودخواندن رباعی ‹
