بخش
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع عطار
این بخش از «مختارنامه» عطار است و ۱۰۱ مورد منتشرشده دارد (رباعی ۱۰۱).
- مورد منتشرشده
- ۱۰۱
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۴۹شمارهٔ ۴۹شمع آمد و گفت: رختِ رفتن بستمدر آتشِ سوزنده به جان پیوستمخواندن رباعی ‹
- ۵۰شمارهٔ ۵۰شمع آمد و گفت: دل گرفت از خلقمکافتاد ز خلق آتشی در فرقمخواندن رباعی ‹
- ۵۱شمارهٔ ۵۱شمع آمد و گفت: این سفر افتاد مراکز رفتن آن صد خطر افتاد مراخواندن رباعی ‹
- ۵۲شمارهٔ ۵۲شمع آمد و گفت: شهر پر خندهٔ ماستابر از سر درد نیز گریندهٔ ماستخواندن رباعی ‹
- ۵۳شمارهٔ ۵۳شمع آمد و گفت: دادِ من باید خواستکز آتشِ سوزنده بمانْدَم کم و کاستخواندن رباعی ‹
- ۵۴شمارهٔ ۵۴شمع آمد وگفت: آمدهام شب پیمایتا بو که از آتش برهم در یکجایخواندن رباعی ‹
- ۵۵شمارهٔ ۵۵شمع آمد و گفت: سوزِ من گر دانیچندین بنسوزیم درین حیرانیخواندن رباعی ‹
- ۵۶شمارهٔ ۵۶شمع آمد و گفت: یارِ من خواهد بودپروانه که جان سپارِ من خواهد بودخواندن رباعی ‹
- ۵۷شمارهٔ ۵۷شمع آمد و گفت: میفروزم همه شبکز سوختن است همچو روزم همه شبخواندن رباعی ‹
- ۵۸شمارهٔ ۵۸شمع آمد و گفت: میروم حیران منگه کشته و گه مرده و گه گریان منخواندن رباعی ‹
- ۵۹شمارهٔ ۵۹شمع آمد و گفت: حالتی خوش دیدمخود را که سرافکنده و سرکش دیدمخواندن رباعی ‹
- ۶۰شمارهٔ ۶۰شمع آمد و گفت: اگر تنم غم کش خاستآتش در من گرم رود دل خوش خاستخواندن رباعی ‹
- ۶۱شمارهٔ ۶۱شمع آمد و گفت: این تن لاغر همه سوخترفتم که مرا ز پای تا سر همه سوختخواندن رباعی ‹
- ۶۲شمارهٔ ۶۲شمع آمد و گفت: جان من پُردرد استزین اشک که آتشم به روی آورده استخواندن رباعی ‹
- ۶۳شمارهٔ ۶۳شمع آمد و گفت: آنِ عشقم همه شبدر بوتهٔ امتحانِ عشقم همه شبخواندن رباعی ‹
- ۶۴شمارهٔ ۶۴شمع آمد و گفت: بر تنِ لاغر خویشمیافشانم اشک ز چشمِ ترِ خویشخواندن رباعی ‹
