بخش
باب چهل و هشتم: در سخن گفتن به زبان شمع عطار
این بخش از «مختارنامه» عطار است و ۱۰۱ مورد منتشرشده دارد (رباعی ۱۰۱).
- مورد منتشرشده
- ۱۰۱
- صفحه
- ۷
ترتیب: صعودی · نزولی
- ۱شمارهٔ ۱شمع آمد و گفت: هر دم آتش بیش استوامشب تنم از گریه به روز خویش استخواندن رباعی ‹
- ۲شمارهٔ ۲شمع آمد و گفت: موسی جمع منماینک بنگر چو طشت آتش لگنمخواندن رباعی ‹
- ۳شمارهٔ ۳شمع آمد و گفت: جان فشان آمدهامکز کشتن و سوختن به جان آمدهامخواندن رباعی ‹
- ۴شمارهٔ ۴شمع آمد و گفت: جانِ من میسوزدوز جان تن ناتوانِ من میسوزدخواندن رباعی ‹
- ۵شمارهٔ ۵شمع آمد و گفت: این چه عذاب است مراکز آتش و از چشم پرآب است مراخواندن رباعی ‹
- ۶شمارهٔ ۶شمع آمد و گفت: تا تنم زنده بودجان بر سرِ من آتشِ سوزنده بودخواندن رباعی ‹
- ۷شمارهٔ ۷شمع آمد و گفت: آمده جانم به لب استباکشتن روزم این همه سوز شب استخواندن رباعی ‹
- ۸شمارهٔ ۸شمع آمد و گفت: از تنِ سرکشِ خویشسر میبینم فکنده در مفرشِ خویشخواندن رباعی ‹
- ۹شمارهٔ ۹شمع آمد و گفت: من به صد جان نرهموز آتش سوزنده تن آسان نرهمخواندن رباعی ‹
- ۱۰شمارهٔ ۱۰شمع آمد و گفت: شخصم آغشته که بودبود ای عجب از آتش سرگشته که بودخواندن رباعی ‹
- ۱۱شمارهٔ ۱۱شمع آمد وگفت: در دلم خون افتادکز پرده ز بیم سوز بیرون افتادخواندن رباعی ‹
- ۱۲شمارهٔ ۱۲شمع آمد و گفت: عزّت من بنگر:در زیر نهاده شمعدان طشتی زرخواندن رباعی ‹
- ۱۳شمارهٔ ۱۳شمع آمد و گفت: در دلم خونم سوختکاتش همه شب درون و بیرونم سوختخواندن رباعی ‹
- ۱۴شمارهٔ ۱۴شمع آمد و گفت: هر زمان چون قلممگاز از سرِکین سرافکند در قدممخواندن رباعی ‹
- ۱۵شمارهٔ ۱۵شمع آمد و گفت:چند سرگشته شومآن اولیتر که با سررشته شومخواندن رباعی ‹
- ۱۶شمارهٔ ۱۶شمع آمد و گفت: با چنین کار درشتتاکی دارم نهاده بر لب انگشتخواندن رباعی ‹
