بخش
غزلیات جامی
این بخش از «فاتحة الشباب» جامی است و ۱٬۰۱۵ مورد منتشرشده دارد (غزل ۱٬۰۱۵).
- مورد منتشرشده
- ۱٬۰۱۵
- صفحه
- ۶۴
ترتیب: صعودی · نزولی
پالایش بر پایهٔ وزن
- ۱۲۹شمارهٔ ۱۲۹بگذر از توبه و تقوی که همه پندار استدر پی مطرب و می باش که کار این کار استخواندن غزل ‹
- ۱۳۰شمارهٔ ۱۳۰مرا کار از غم عشق تو زار استدلم رفته ست و جان نزدیک کار استخواندن غزل ‹
- ۱۳۱شمارهٔ ۱۳۱بیا که روی تو خورشیدِ عالمافروز استشبم ز روی تو چون روز و روز فیروز استخواندن غزل ‹
- ۱۳۲شمارهٔ ۱۳۲قدم به طرف چمن نه که سبزه نوخیز استشکوفه در قدم دوستان درم ریز استخواندن غزل ‹
- ۱۳۳شمارهٔ ۱۳۳باز در بزم غمت نعرهٔ نوشانوش استعقل حیران و خرد واله و جان مدهوش استخواندن غزل ‹
- ۱۳۴شمارهٔ ۱۳۴مقیم کوی تو را فسحت حرم تنگ استز کعبه تا سر کویت هزار فرسنگ استخواندن غزل ‹
- ۱۳۵شمارهٔ ۱۳۵در صورت تو سر جمالی که مجمل استدر خط و خال و عارض و زلفت مفصل استخواندن غزل ‹
- ۱۳۶شمارهٔ ۱۳۶خیال خال لبت تخم مزرع امل استهوای خط تو ختم صحیفه عمل استخواندن غزل ‹
- ۱۳۷شمارهٔ ۱۳۷شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل استسایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل استخواندن غزل ‹
- ۱۳۸شمارهٔ ۱۳۸صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل استوز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل استخواندن غزل ‹
- ۱۳۹شمارهٔ ۱۳۹غرض از چاشنی عشق توام درد و غم استورنه زیر فلک اسباب تنعم چه کم استخواندن غزل ‹
- ۱۴۰شمارهٔ ۱۴۰لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم استهزار عاشق اگر باشدت هنوز کم استخواندن غزل ‹
- ۱۴۱شمارهٔ ۱۴۱هلال عید جستن کار عام استهلال عید خاصان دور جام استخواندن غزل ‹
- ۱۴۲شمارهٔ ۱۴۲نهفته سیم به زیر قبا که این بدن استگرفته برگ سمن را به بر که پیرهن استخواندن غزل ‹
- ۱۴۳شمارهٔ ۱۴۳آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن استخال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن استخواندن غزل ‹
- ۱۴۴شمارهٔ ۱۴۴یاقوت لب تو قوت جان استوصل تو حیات جاودان استخواندن غزل ‹
